
يوسف سلماني نوجوان كاراته كار شهرستان كاشمر درسال جاري با كسب عنوان قهرماني درسطح كشوربراي شركت درمسابقات بين المللي تركيه اعزام شد كه به شايستگي توانست گردن آويز طلاي اين پيكارها رابدست آورد.وي متولد سال ۱۳۷۱درشهرستان كاشمر است وازسال ۱۳۷۸بطورجدي به رشته كاراته توجه دارد.اين نوجوان افتخارآفرين كه درحال حاضر درپايه سوم مقطع راهنمايي درآموزشگاه آزادگان كاشمر درس مي خواند تاكنون موفق شده است۷ بارمدال طلاي استان و۲مرتبه مدال طلاي قهرماني كشور را دررشته كاراته كسب نمايد،وي آرزو دارد روزي به تيم ملي تكواند كشورمان دعوت بشود وبراي كشورش نيز درمسابقاتي بالاترافتخارآفرين شود.آرزوي موفقيت براي اين نوجوان خوب شهرمان را داريم.

* زهرا فرخي
اولين روزهاي جنگ بود كه همراه 6 نفر از نيروهاي كاشمر از اهواز به خط مقدم - سوسنگرد - رفت. از همان روزهاي اول علاقه زيادي به شناخت ادوات جنگي از خود نشان مي داد و در اولين برخورد او با مين بود كه علاقه به تخريب پيدا كرد. دوره هاي آموزشي مين را در اهواز فرا گرفت و به عنوان فرمانده گروهي از تخريبچي ها معرفي شد.علي رضا در هر عملياتي كه در منطقه انجام مي گرفت،
شركت داشت و يك بار هم در عمليات بستان مجروح شد.عليرضا در سال 62 به عنوان جانشين تخريب قرارگاه كار مي كرد و به عنوان فرمانده تخريب قرارگاه كربلا انتخاب شد.
عليرضا به آموزش اعتقاد زيادي داشت و از هر فرصتي در انتقال تجربيات و دانسته هاي رزمي خود به نيروها استفاده مي كرد.
طراحي جنگ افزارهاي مورد نياز در عمليات از ويژگي هاي ديگر عليرضا عاصمي بود. طراحي و تهيه فرش برزنتي براي گستردن روي سيم خاردار، آتشبار آرپي جي، موشك براي انهدام دژ دشمن و تهيه انواع تله هاي انفجاري از آن جمله بود.
در پاييز 1362 ازدواج كرد. همسر عليرضا زندگي مشترك خود را با جنگ پيوند زد و راهي اهواز شد. شروع زندگيشان در يكي از اتاقهاي 9 متري هتلي در اهواز بود. ثمره اين ازدواج نوزاد پسري به نام رسول شد.
***
هيچ كس حاضر نبود پايش را بگذارد تو ميدان مين ناشناخته. مي رفتي، برگشتنت با خدا بود. كسي نبود بگويد مسؤوليتش با من.
دوباره بحث در گرفته بود. داشت حرفها بالا مي گرفت كه عليرضا گفت: «خيالتون راحت! به لطف خدا ديشب خودم ميدون مين رو پاكسازي كردم. از چيز ديگه اي حرف بزنين.»
همه مانده بوديم هاج و واج.
راوي همرزم شهيد
پاي جنگ و عمليات كه وسط مي آمد، برادر و غير برادر برايش فرقي نداشت. تو عمليات والفجر 3 عباس را پيش خودش نگه نداشت. فرستادش تو يكي از گروههاي تخريب تا معبر بزند.
بعد از عمليات، سرگروه هاي تخريب دور هم جمع شدند. آمدند گزارش كار بدهند به فرمانده شان. يكي يكي گزارششان را دادند. نوبت رسيد به فرمانده عباس. اسم چند نفر از آنهايي را كه شهيد شده بودند، گفت. بعد هم نصفه و نيمه، گزارشش را تمام كرد. سرش را انداخت پايين. بچه ها نگاه معناداري به هم انداختند. علي انگار يك چيزهايي فهميد.
- عباس هم مثل بقيه، اتفاقي براش افتاده، بگو.
- زخمي شده.
- نمي خواد ازم مخفي كني، خودم مي دونم شهيد شده.
سرش را انداخت پايين. گفت: «همين طوره... عباس شهيد شده.»
علي گفت: «خدا رحمتش كنه. خب، بقيه گزارشت رو بگو.»
گفتم: «واقعاً ناراحت نشدي؟ چرا اين قدر بي خيال بودي؟»
گفت: «مگه مي شه برادر داغ برادر ببينه و ناراحت نشه، نمي خواستم كسي اشك هام رو ببينه. اگه از خودم ضعف نشون بدم كه روحيه اي نمي مونه واسه نيروها.»
راوي: همرزم شهيد
گفت: «توكلتون به خدا باشه.»
بيست تا مين داشتيم براي يك دشت بزرگ. به حساب مي خواستيم جلوي پاتك عراقي ها را بگيريم.
گفتيم: «از هيچي بهتره. يك تانك هم منفجر بشه، غنيمته.»
مين ها را دو به دو بستيم به همديگر و بار الاغ كرديم. راه افتاديم سمت دشت. هنوز مين ها را پايين نگذاشته بوديم كه عرعر الاغ بلند شد.
موقعيتمان لو رفت. برگشتيم عقب. الاغ هم رفت تو دل عراقي ها. گلوله توپ و خمپاره بود كه ريختند روي سر حيوان بيچاره!چند روز گذشت. خبري از عراقي ها نشد. بچه ها يك اسير گرفتند.مي گفت: «آماده بوديم براي پاتك كه يك الاغ رو با بار مين بالاي خاكريز ديديم. فرمانده مان گفت: دشمن تمام دشت رو مين گذاري كرده، اينام ميناي مازادشونه كه تو خورجين الاغ باقي مونده. از پاتك منصرف شديم.» علي خنديد. گفت: »وقتي هيچ كاري از دستت بر نمي ياد، خدا جوري درست مي كنه كه بهتر از اين نمي شه»
هم رزم شهيد
شب بود، ولي مثل روز روشن. با آتشي كه بين خط خودي و عراقي ها رد و بدل مي شد، منطقه از روز هم روشن تر مي شد. علي هم انگار شب و روز نمي شناخت. تا دير وقت كار مي كرد. بعد هم مي رفت گوشه اي خلوت مي كرد. نماز شب مي خواند، زيارت عاشورا مي خواند. آن هم زير باران گلوله. اول خودش بود. به خودمان كه آمديم، ديديم تنها علي كه نيست؛ كلي علي پيدا شده تو دل شب.
***
علي رضا عاصمي متولد 1341 اهل كاشمر كه در 17 سالگي عازم جبهه هاي جنگ شده بود پس از 6 سال نبرد بي امان در 13 دي ماه 1365 ساعت 3 بعدازظهر به هنگام خنثي كردن بمبي در خارج از شهر باختران به همراه سه تن از يارانش به شهادت رسيد.او دومين شهيد خانواده عاصمي بود
جشن شب چله، جشن بزرگداشت علم در دوران باستان است. نياكان ما، در 7000 سال پيش، به گاهشماري خورشيدي دست پيدا كردند و با تفكر و تامل دريافتند كه اولين شب زمستان بلندترين شب سال است.
دكتر «فريدون جنيدي»، بنيانگذار بنياد فرهنگي نيشابور و متخصص اسطورهشناسي و تاريخ باستان، روز سهشنبه در سخنراني همايش شب چله به شناخت علوم گاهشماري و جغرافيايي در دوران باستان پرداخت و گفت: «هزاران سال است كه جشن شب چله در خانه ايرانيان برگزار ميشود. اين جشن حتي در زمان حمله مغول و تركان بيتمدن هم برگزار ميشد.
استمرار و ادامه برگزاري اين جشن و جشنهاي امثال آن نشانه پيوند ناگسستني ايرانيان امروز با فرهنگ نياكانشان است. اما آنچه باعث تعجب انسان متمدن و پيشرفته امروزي است، چگونگي دستيابي ايرانيان باستان به گاهشماري است كه اين چنين دقيق طلوع و غروب خورشيد را بررسي كرده است.
نياكان ما هزاران سال پيش دريافتند كه گاهشماري بر پايه ماه نميتواند گاهشماري درستي باشد. پس به تحقيق درباره حركت خورشيد پرداختند و گاهشماري خود را بر پايه آن گذاشتند. آنها حركت خورشيد را در برجهاي آسمان اندازهگيري كردند و براي هر برجي نام خاصي گذاشتند. آنها دريافتند هنگامي كه برآمدن خورشيد با برآمدن برج بره در يك زمان باشد، اول بهار است و روز و شب با هم برابر است. آنها مانند ما ميتوانستند در شب 6 برج را ببينند. از سر شب يكييكي برجها از جلوي چشمها عبور ميكنند. برج بره سپس برج گاو و ... آنها ميدانستند 6 برج ديگر كه ديده نميشوند در آن سوي زمين هستند و مردماني در آنسوي زمين 6 برج ديگر را نظاره ميكنند. آنها دريافتند كه اول پاييز و بهار روز و شب برابر و در اول تابستان روز بلندتر از شب است. آنها گاهشماري خود را بر اساس چهل روز، چهل روز تقسيم كردند. در فرهنگ ايرانيان و نياكان ما عدد چهل مانند عدد شش و دوازده قداست خاصي دارد. واژههاي «چله نشستن»، «چل چلي» و در طبرستان واژههاي «پيرا چله، گرما چله» نشانه اهميت اين عدد در ميان فرهنگ ايراني است. آنها در اصل ماه را به چهل روز تقسيم كردند و نه ماه داشتند. اما پس از مدتي اين روزها به سي روز تغيير پيدا كرد و ماه سي روزه شد.
در شاهنامه آمده است:
نباشد بهار و زمستان پديد نيارند هنگام رامش نويد
اين بيت اشاره به گاهشماري سرزمينهاي ديگر دارد. گاهشماري سرزمينهاي ديگر براي بهار و فصلهاي ديگر سرآغازي نداشتند و اين نشان ميدهد كه گاهشماري ايرانيان همواره كاملترين گاهشماري بوده است. گاهشماري ايرانيان تا زمان دانشمند بزرگ خيام ادامه داشت. با ورود اسلام گاهشماري قمري اعراب نيز يكي از گاهشماريهاي مورد استفاده سرزمين ايران شد. وزراء ايراني خلافت عباسي هر پيشنهادي را كه براي اصلاح تقويم نياكانشان مطرح ميكردند از طرف پادشاهان عباسي رد ميشد. آنها ميگفتند اگر تقويم شما اصلاح شود باز به آيين و فرهنگ پيشين خود بازميگرديد. اما در زمان خيام شرايط تغيير كرد. او در سن 28 سالگي هنگامي كه وارد دربار شاه خوارزم ميشد، شاه از جاي خود بلند ميشد و او را كنار خود مينشاند. احترامي كه پادشاهان به خيام ميگذاشتند باعث شد دست او در اصلاح گاهشماري ايرانيان باز شود. با اصلاح گاهشماري بار ديگر فرهنگ و آيين ايراني زنده شد. سامانيان كه دوستار فرهنگ ايراني بودند، دانشمندان و وزرای ايراني را بدون ممانعت نگهبان ميپذيرفتند. اين نشانه فرهنگ غني ايراني است. ما شب چله را جشن ميگيريم تا ياد بزرگاني همچون خيام و نياكان دورتر از خيام را گرامي بداري
